X
تبلیغات
مطالب خواندني @@@@@@@

بیست و هشتم آبان 1392

نبرد ايلامي ها عليه رضاخان

-      درزمان احمد شاه ودرپی حمله روسیه به ایران که مقصد اصلی روسیه کشور عراق بود با توجه به اینکه درآن زمان ایران فاقد قدرت نظامی دربرابر روسیه بود ارتش روسیه بدون هیچ گونه مقاومتی ازطرف ارتش  ایران ازشمال وارد ایران شد وازغرب که ایلام کنونی می باشد قصد خروج به سمت عراق راداشت که دراین مناطق باتوجه به  اینکه مردم بصورت قبیله ای وطایفه ای زندگی می کرند هجوم کشور روسیه راتحمل نکردن وبه صورت جنگ چریکی به مقابله با ارتش مجهزروسیه برآمدند که دراین میان مرحوم اسکندررشیدی که تمام مردم قبایل مختلف آنرا می شناختند و سابقه جنگ های نامنظم راداشت به صورت  داوطلب مردم را آماده مقابله باارتش روسیه کرد که درچند نقطه مختلف استان ایلام با آن ها درگیر وتلفات سنگینی رامتوجه ارتش روسیه نمود واین درحالی بود که مردم درآن زمان اسلحه های خیلی ابتدایی دردست داشتن درحالی که روسیه مجهزبه مدرنترین سلاح های آن زمان بود. مرحوم اسکندرکه فرماندهی قبایل رابرعهده داشت در خاطرات گذشته خود بارها به این جنگ اشاره نموده که چگونه بادل وجان ازناموس مردم دفاع نمود وچگونه ودرچه مواقعی درمناطق صعب العبور دشمن راغافلگیر نموده بود وغنائم زیادی ازجمله اسلحه وفشنگ فراوانی به دست آورد ودربین مردم توضیح نمود وبقیه مردم رامجهز نمود .

2


ادامه مطلب
نوشته شده توسط reza در 18:42 |  لینک ثابت   • 

ششم خرداد 1392

مراحل زندگی آقا پسرها !

شش سال اول زندگی:
- گریه نکن
- شیطونی نکن
- دست تو دماغت نکن
- تو شلوارت پی پی نکن
- مامانت رو اذیت نکن
- روی دیوار نقاشی نکن
- انگشتت رو تو پریز برق نکن
- شب ها تو جات جیش نکن
- با اون پسر بی تربیته بازی نکن
- اسباب بازی ها رو تو دهنت نکن

.


.
دوره دبستان:
- موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
- پات رو تو جامیزی نکن
- ورق های دفترت رو پاره نکن
- مدادت رو تو دهنت نکن
- تخته پاک کن رو خیس نکن
- حیاط مدرسه رو کثیف نکن
- گچ رو پرت نکن
- تو راهرو سرو
صدا نکن
.
.
دوره راهنمایی:
- ترقه بازی نکن
- تو کوچه فوتبال بازی نکن
- با مامانت کل کل نکن
- اتاقت رو شلوغ نکن
.
.
دوره دبیرستان:
- با کامپیوتر بازی نکن
- تقلب نکن
- با دوستات موتورسواری نکن
- عصرها دیر نکن
- با دختر همسایه صحبت نکن
- با بابات دعوا نکن
- مردم آزاری نکن
- نصف شب سر و صدا نکن
- وقتت رو با مجله تلف نکن
.



ادامه مطلب
نوشته شده توسط reza در 17:5 |  لینک ثابت   • 

شانزدهم اردیبهشت 1392

معما معما معما معما معما معما


نوشته شده توسط reza در 20:15 |  لینک ثابت   • 

چهارم اردیبهشت 1392

////////////////////

روزی از آیت الله بهجت پرسیدند : کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید
فرمودند:
لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی "خدا " می بیند..

 میگم که ما آدم ها دیگه چه جور موجوداتی هستیم که در وقت گناه از یه بچه شرم می کنیم اما از خدا که همیشه شاهد ماست شرم نمی کنیم ؟

خدا خودشم در خلقت ما مونده که چی آفریده

بی خود نیست که ابلیس به ما سجده نکرد . نگو که نامرد می دونسته بعد ها قراره چه خرابکاری هایی بکنیم .

نوشته شده توسط reza در 14:51 |  لینک ثابت   • 

هفدهم شهریور 1391

هزيان.....

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟
از نظر دکترها همه چی یا سرطانزاست

یا احتمال ابتلا به سرطانو چل و پنج درصد کاهش میده!


انســــــــــان

گاهی دلت می خواد انســــــــــان نباشی ...
گوسفندی باشی ، پا روی یونجه هـــــــا بگذاری اما دلــــــــــی را دفن نکنی ...!
گرگی باشی ، گوسفند هـــــــا را بِدَری اما بدانی ، کــــــــارت از روی ذات است نه از روی هوس ...!


والااا دیگه...


عاشق هم شدی
.......


مثل زلیخا سمج باش
.......


آنقدر رسوا بازی در بیار
........


تا خدا خودش پا در میانی کند
...





مراحل درس خوندن من :

خوابیدن روی جزوه

گرفتن مشکلات و نواقص گل های قالی

جمع کردن آشغال های ریز و درشت اطراف زمین

خاک گیری گوشه های موبایل

گرفتن چندین عکس با گوشی از خودم در حالت های مختلف ژست درس خوندن

اس ام اس بازی با بچه های كلاس که هر کدوم چه قدر درس خوندن

خوندن یادگاری های جزوه که رفقا سرکلاس نوشتن

به فحش کشیدن استاد و فک و فامیل هاش

و در آخر هم خسته شدم و رفتم یه چیزی بخورم...!!




نوشته شده توسط reza در 11:6 |  لینک ثابت   • 

شانزدهم شهریور 1391


نوشته شده توسط reza در 12:1 |  لینک ثابت   • 

نهم اردیبهشت 1391

بعدازمدتهايه آپ جديد...

ازهمه كساني كه جواب پيامهاشون روندادم معذرت ميخوام........ازهمتون ممنونم...........

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

- همینجا...؟

- بله لطفا! چند میشه؟

- کجا سوار شدی؟

- دهه شصت بود...

- برو ... صلوات بفرست...



اس ام اس اومده:

"هم میهنان عزیز؛ محصولات لبنی میهن فقط با آرم میهن عرضه میشود"


آخه نه که ما فکر میکردیم با آرم شبکه 3 عرضه میشه :))))))


خارپشتی شده‌ام

که تیغ‌‌هایش
دنیای امنی برایش ساخته
اما
حسرت نوازشی عاشقانه
تا ابد
بر دلش مانده است




از خدا پرسید : اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای، آرزو کردن چه سود دارد؟

خداوند خندید و گفت : شاید در سرنوشتت نوشته باشم " هرچه آرزو کرد

نوشته شده توسط reza در 22:45 |  لینک ثابت   • 

دوازدهم بهمن 1390

چرك نويس ...


سلامتي ِ اونايي که واسه دوستاشون آچار فرانسه ان ! ولي حتي يه دونه انبردست هم پيدا نميشه پيچاي ِ چشمشون رو سفت کنه ! بلکه کمتر چکه کنن ...!!


چهار فصل کـــــامل نیست


هوای تو

هوای دیگریست . . .


لبخـند

دنیای عجیبی ست ؛ اینجا لبخـند را هم ، بایــد زد !!!!

تازه دارم میفهمم "موفق باشید" استاد آخر برگه امتحان، جواب همون "خسته نباشید"هایی که وسط درس دادنش میگفتیم


مملکته داریم؟


ا
يران جاييه كه وقتی كسی موقع رانندگی , حق تقدم تو رو رعايت ميكنه .. اینقدر تعجب ميكنی كه مجبور ميشی ازش تشكر كنی ..!

اصلن نمک گیر میشی




نوشته شده توسط reza در 9:4 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم دی 1390

پـشـت یـك هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـود
پـدر مـعـتـادم بـرای هـمـیـن پـولی كـه پـیـش تـوسـت
یـك شـب مـرا بـه دسـت صـاحـب خـانـه مـان سـپـرد...
خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ... !!
کـه بـگـذاری شـب اول قـبـر قـبـل از ایـنـکـه تـو ازم سـوال کـنـی ،
مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم

نوشته شده توسط reza در 11:22 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم دی 1390



سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند...
عضے ها رو


باید از تو رویات بڪشے بیرون


محڪم بغلش ڪنے


بعد آروم در گوشش بگے :


آخه تو چرا واقعے نیستے لامّصبـْ. . .


والااا دیگه!!!

ف
قط تو ایرانه که وقتی راننده ی ماشین میخواد دنده عقب بره همه ی سر نشین های ماشین سرشونو به عقب برمیگردونن



جلسه خواستگاری: مادر دختر: آقا داماد چه کارن ؟ مادر پسر: برای دخترای مردم خاطره میسازن...


والااا دیگه!!!

*موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب می شه. دوست داری ساعت ها بشینی بهشون نگاه کنی.


نوشته شده توسط reza در 10:1 |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم آذر 1390

چرك نويس ...

بعضی‌ها عوض میشوند ... بعضی‌‌ها عوضی... . . چه غوغایی به پا می‌کنند این کلمات ...! ولی‌ انتخاب همیشه با شماست....!


يه بار نشد اين جعبه دستمال كاغذی رو باز كنیم ، اين برگ اول درست مثل آدم بياد بيرون ...!!



کـَــــفـشهآیـــم کِه جـُـفـــت مـــیشوَد
دِلــَـم هـَـوآی رَفـــتن میکــُــــنَـد
کــــودَکآنـِـه بـــــیقرآرِ تــو میـــشوَم
بـــی آنــکه فِـــــکر کـُـنم دِلتـَـنگمـــ هــَـســـتی یا نـَـه؟


دريغا .... اين كه نامش زندگيست ما را كشت ! در عجب مانده ام آنكه نامش مرگ است با ما چه مي كند ... !!!





هــی شــانـس... مگـــر قـَـــرار نَبــود درِ خـــانــه هَمـِـه را یــک بـــار بِـــزَنــی...؟؟!!!؟؟ پــَـس خـــانهِ مـَـن چـِــه شُــد؟؟؟!؟؟

نوشته شده توسط reza در 15:21 |  لینک ثابت   • 

پنجم آذر 1390

چرنديات من....

از هیچ کار بچگیم پشیمون نیستم ، جز اینکه آرزو داشتم بزرگ شم ...



خدا!

 به خاطر سیب که تبعیدمون کردی به زمین، به خاطر آب انگور هم که میفرستیمون جهنم! فکر کنم کلا میوه دوست نداریا..!! ..



از میان تمام ردیف های موسیقی، دلم... خوب شور می زند...


یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت یه سؤال می پرسم
اونجا تابلو نکن فقط با آره یا نه جواب منو بده...
گفتم: بپرس.
گفت: اوضاع اونجا چه جوریه؟!!!!


نوشته شده توسط reza در 9:40 |  لینک ثابت   • 

بیست و سوم آبان 1390

چرك نويس ...

بازهم تنهای تنهایم ...
آلوده از سختی سکوت...
نالانم از دردهایی که باعث آنها سادگیم بود...
خدا داند که من هرچه داشته ام در سکوت با او نجوا کردم ...
ولی تو مرا با تصوراتت محکوم کردی ...
باشد، باشد تا افتاب بداند

که تنهایی سهم من میشود و بس...

با کسی که دوستش دارید; آهنگ گوش ندهید... فیلم نبینید... زیرباران نروید... هیچ خاطره ای نسازید !!!... وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم!!.


كافیه یه روز اتفاقی یه جوراب سوراخ بپوشین

اگه شده اتوبان رو موکت کنن
یه جوری میشه که تو مجبور شی کفشتو دربیاری!!!


به فکر من نباش..



فقط پلی بودم برای عبورت....فکر تخریب من نباش

به آخر که رسیدی دست تکان بده،

: خودم فرو میریزم !!




نوشته شده توسط reza در 16:22 |  لینک ثابت   • 

دوازدهم آبان 1390

سلام حاجي

دلخوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم

سلام حاجی

شنیدم حاج خانم برای چندمین بار دلش هوس طواف کعبه کرد

 شما هم از خدا خواسته لبیک گفتی...

. مکه خوش گذشت ؟ ...

خدایت خوب بود، دینت کامل شد، سنگ هایت را به شیطان زدی؟!

حاجی سوغاتی هایت بوی ندامت می دهند؟!

 حاجی، لباست از جنس اعلاست؟ ... حاجی عجب دمپایی سفیدی؟!

سفر چطور بود حاجی..؟؟ خوش گذشت....؟؟

شنیدم حاج خانم بسیار ولخرجی کرده و چند النگو و سینه ریز گران خریده....

حاجی جان خبر داری آقا رضا،،همین همسایه چند خانه بالاتر،،

کلیه اش را فروخته تا برای دخترش جهاز بخرد...؟؟؟

دخترش3 سال است مراسمش هرماه عقب افتاده....

طفلکی ها هفته قبل بعد از 3 سال مراسم ساده ای گرفتند و ازدواج کردند.

آنها را بی خیال حاجی جان...اصل حالت چطور است...؟؟

شنیدم دیشب شام مفصلی به مهمانها داده ای.....

چند کودک گرسنه دم در هی اذیت میکردند و 

غدا میخواستند...آنها را دیدی حاجی...؟؟

حاجی، با این همه ریا، باز هم مکه خوش گذشت ت ت ت ؟!

سرت را درد نیاورم حاجی جان....

زیارت قبول..

دلخوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم


نوشته شده توسط reza در 10:6 |  لینک ثابت   • 

دوم آبان 1390

چرنديات من....

تخم‌مرغ

قدیما یکی چشم می‌خورد واسش تخم‌مرغ می‌شکستن، الان یکی تخم‌مرغ می‌خوره چشمش می زنن!!!


گرفتاری

مردی تصمیم گرفت همه گرفتاری هایش را به دریا بسپارد

اما هر کاری کرد زنش سوار قایق نشد !!!



سلامتی پدر
سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه
که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن ...



بالاخره امیدت به کی بود!؟؟

شما یادتون نمیاد، دبستان بودیم اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبستانی هاست! رفتیم دبیرستان دوباره اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبیرستانی هاست – خدا رحمتت کنه اما بالاخره امیدت به کی بود!؟؟



بیشتر مردم دنیا یکشنبه ها میرن کلیساواسه سلامتی همه ی مردم دنیا دعا میکنن اونوقت تو  ایران مردم جمعه ها میرن نماز جمعه برای بیشتر مردم دنیا آرزوی مرگ میکنن

نوشته شده توسط reza در 11:42 |  لینک ثابت   • 

بیستم مهر 1390

چرنديات من....




جدایی ها

مارا از همان کودکی به جدایی ها عادت دادند...

همان جایی که روی تخته سیاه نوشتند: خوب ها / بدها !




شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در بیابان معتکف بشدندی، مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟ شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران

مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی...



انکار نکنید همتون حداقل یه بار تو بچگی‌ در یخچال رو آرم میبستین از لای درش به زور نیگا میکردین ببینین کی‌ چراغش خاموش می‌شه !


به سلامتی مادر...

که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...



نوشته شده توسط reza در 11:2 |  لینک ثابت   • 

شانزدهم مهر 1390

چرندوپرند


سلامتی کسی که براش اشک ریختم برا رفیقاش تعریف کرد بهم خندیدند



بچه که بودیم رختخوابمون خیس می شد...حالا که بزرگ شدیم بالشت هامون




سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ...

من اگر راضی باشم با شادی میخندم !

سکوت نمی کنم



نوشته شده توسط reza در 10:54 |  لینک ثابت   • 

دوازدهم مهر 1390

سوالی که کسی نتونست جواب بده

از مردم دنیا سوال جالبی پرسیده شد و هیچ کس جوابی نداد! سؤال از این قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟ و جالب اینکه کسی جوابی نداد چون در آفریقا کسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟ در آسیا کسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟ در اروپای شرقی کسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟ در اروپای غربی کسی نمی دانست 'کمبود' یعنی چه؟ و در آمریکا کسی نمی دانست 'سایر کشورها' یعنی چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



امروز، مهم‌ترین تکیه‌گاه زندگی‌ام را از دست دادم؛

پشتی صندلی کامپیوتر شکست ...



نوشته شده توسط reza در 9:0 |  لینک ثابت   • 

چهارم مهر 1390

تاحالا دقت کردین وقتی موبایلتون میوفته زمین

سری برش میدارین ببینین چیزیش شده یا نه

ولی وقتی رفیقتون می خوره زمین هرهر بهش می خندین !!!!!!


فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطی‌ کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه

نوشته شده توسط reza در 9:45 |  لینک ثابت   • 

دوم مهر 1390

مامان من نمی خوام برم مدرسه!

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.

مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.

مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.

پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.

مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.

پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی
!!

نوشته شده توسط reza در 9:22 |  لینک ثابت   • 

بیست و نهم شهریور 1390

کودکی در حین تماشای فیلم ایرانی







«بابا جون؟» 


«جونم بابا جون؟» 

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟» 

«خب... خب... خب حتما اينجوري راحتتره دخترم.» 

«يعني با لباس راحتي سختشه؟» 

«آره ديگه، بعضيها با لباس راحتي سختشونه!» 

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟» 

«.......هيس بابايي، دارم فيلم ميبينم.» 

« باباجون، كم آوردي؟!» 

«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.» 

«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.» 

«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت ميكنه.» 

«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟» 

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.» 

پس چرا بدون مانتو ميخوابه؟» 

«خب مامانت اينجوري راحتتره.» 

«اون آقاهه هم چون ميخواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟» 

«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.» 

«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!» 

«چون ميخواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.» 

«واسه همينه كه شما نميتونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟» 

«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟» 

«داري ميپيچوني؟» 

«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اينقدر سوال نميپرسه؛ باشه عسل بابا؟» 

«اما من هنوز قانع نشدم.» 

«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.» 

«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل ميخوابن؟» 

«واسه اينكه تختخوابشون كوچيكه، دو نفري جا نميشن.»

«خب چرا يه تخت بزرگتر نميخرن؟» 

«لابد پول ندارن ديگه.» 

«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟» 

«چون ماشين باعث آلودگي هوا ميشه، ما نخريديم عزيزم.» 

«آهان، 
يعني آدما نميتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و 
خانومه كه حجابشون رو رعايت ميكنن، باعث آلودگي هوا ميشن، شما و مامان 
كه باعث آلودگي هوا نميشين حجابتون رو رعايت نميكنين؛ درست گفتم بابايي؟» 


«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو ميگي، حالا ميشه من فيلم ببينم؟» 

«باشه، 
ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلمها قرار نگيري بري ماشين بخريها، به 
جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اينقدر موقع 
جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشي

نوشته شده توسط reza در 15:55 |  لینک ثابت   • 

بیست و هفتم شهریور 1390

شیطان از کار خود دست می کشد...

می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد، بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را به قیمتی مناسب به فروش بگذارد. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره می شد.
اما یکی از این ابزار، بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد. کسی از او پرسید : این وسیله گران قیمت چیست؟ شیطان گفت:این نومیدی و افسردگی ست.
پرسیدند : چرا این همه گران است؟
شیطان گفت : زیرا این وسیله برای من بیش از این ابزار دیگر مؤثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم قلب انسان ها را بگشایم و کارم را انجام دهم. اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم. من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است.

راست گفته اند که شیطان دارای دو ترفند اساسی ست که یکی از آنها دلسرد کردن ماست، به این ترتیب برای مدتی نمی توانیم مفید باشیم.
ترفند دیگر تردید افکندن در دل ماست تا ایمانمان نسبت به خدا و خودمان ضعیف شود.
پس مراقب این دو ترفند باشیم!

نوشته شده توسط reza در 10:0 |  لینک ثابت   • 

بیست و سوم شهریور 1390

چقـــــدر گـــــوســـــفــــنـــــد ها آشـــــنا هـــــستند!!!



براي خوردن، منتظر عشقشان نمي شوند . . .

براي ورود به آغـــــل، از عشقشان سبقت مي گيرند . . .

هــنگام استراحت، جاي عشقشان را تصرف مي كنند . . .

چقـــــدر گـــــوســـــفــــنـــــد ها آشـــــنا هـــــستند


ابتكاربه سبك ايراني.......

رو ديوار دبيرستان دخترانه نوشته شده بود : " نوشتن هرگونه متن و آگهي تبليغاتي منع قانوني دارد "

زيرش با اسپري , بزرگ نوشته بودن : " دوستت دارم فلاني , حتي اگه منع قانوني داشته باشه " !



نوشته شده توسط reza در 16:48 |  لینک ثابت   • 

بیست و دوم شهریور 1390

چرندوپرند

من حسودم!

من حتي ... " به مولكولهاي هوا هم حسادت مي كنم!" آه كه چه بي مهابا تو را لمس ميكنند!










...

به مامانم میگم شام چی داریم ؟؟!! میگه : " آنچه گذشت " !!!!میگم یعنی چی ؟؟!! میگه : یعنی خلاصه ی هفته ی پیش !!

نوشته شده توسط reza در 16:53 |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم شهریور 1390

.غافل از اینكه اصلا طرف بز نبود!!!!!

میگفتن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد .یه عمری خودمونو كشتیم شیرین ترین علف دنیا بشیم .غافل از اینكه اصلا طرف بز نبود . . . گاو بود..لعنت به این زندگی‌!

نوشته شده توسط reza در 9:25 |  لینک ثابت   • 

بیستم شهریور 1390

بابا از خودم بپرسین دیگه!!

مادر: پسرمون شام نخورده، خاک به سرم حتما معتاد شده

پدر: نه بابا، حتما بیرون یه چیزی با این دخترا کوفت کرده

و کسی ندانست كه من هیچ وقت بادمجون دوست نداشتم!..


مغز انسان...

مغز انسان پر کارترین جای بدنه اون همه 24 ساعت روز و همه 365 روز سال و کار میکنه کار اون از لحظه تولد آغاز میشه و فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم!!!

نوشته شده توسط reza در 8:27 |  لینک ثابت   • 

هفدهم شهریور 1390

مملكته ماداريم...

تور هشت روزه مالزی ویژه ایام محرم! مملکته داریم؟

اون‌طرف هواپیماهای ما رو راه نمی‌دن، این‌طرف هواپیماها به مقصد نمی‌رسن. مملکته داریم؟

دانشگاه می‌زنن شروع سال تحصیلی یک مهر، استاداش بیست مهر میان، دانشجوهاش یه ماه بعدش! مملکته داریم؟

نماز جمعه مون تو دانشگاهه و نمایشگاه کتابمون تو مصلی...مملکته داریم؟


ساعت چهارصبح چراغ‌قرمز صدوسی‌و‌هفت ثانیه! مملکته داریم؟

هر بلای طبیعی که سر خارجی‌ها بیاد عذاب الهیه، ولی هر بلای طبیعی که سر ایرانی‌ها بیاد امتحان الهی! مملکته داریم؟

اتوبوس‌مون با یه اتوبوس دیگه تصادف کرده، مسافرای اتوبوس با مسافرای اون یکی اتوبوس جروبحث و زدوخورد می‌کنن! مملکته داریم؟


با هر کی دوست می‌شیم، همون هفته تولدشه. مملکته داریم؟



پوشک‌ِ بچه از غذایِ بچه گرون‌تره! مملکته داریم؟



نوشته شده توسط reza در 11:2 |  لینک ثابت   • 

شانزدهم شهریور 1390

متن کتاب اول دبستان ۸۹

الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره، مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمی کنند،چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن. مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش کمانگیر معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد، خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن ...چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته...

نوشته شده توسط reza در 7:26 |  لینک ثابت   • 

چهاردهم شهریور 1390

مملكت آزادچطورباشه......حتمابخوانيد...

وقتی بابعضی مردم و اطرافیانم در مورد ذهنیت اونها از یک مملکت آزاد صحبت می کنیم به این نتیجه می رسم که متاسفانه بیشتر ما آزادی و مملکت آزاد رو در چیزهائی مثل زیر می دونیم: 1.گذشتن از چراغ قرمز 2. مردها با شلوارک و زنها با ... تو خیابون راه برن. 3. از هرکی بدت میاد یه تف تو صورتش بندازی و وسط خیابون یه مشت نثارش کنی.(تازه بعضیها رو دیدم که وقتی با یکی مشاجره می کنه میگه: حیف که قانون مملکتون ...میه وگرنه میدونم باهات چیکار می کردم.) 4. صدای ساب سی دی ماشینو بذاری تو 100 و 4تا شیشه رو بدی پائین. 5. ... اصولا آزادی تو مملکت یعنی این که ما آزاد باشیم نظراتمونو در جامعه ارائه بدیم. آزادی یعنی اینکه پاپ دوست داری؟ تو جامعه داشته باشی. رپ دوست داری و بری کنسرتشو مثلا تو شهر شیراز یا تبریز یا هر شهری که توشی ببینی. میخوای بری مسجد بسم الله. میخوای بری میخونه الحمدلله. خلاصه اینکه اونی باشی که میخوای نه اونی که میخوان. ولی... در کنار این آزادی یک حیطه بسیار مهم رو از یاد نباید برد: می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن

نوشته شده توسط reza در 19:39 |  لینک ثابت   • 

سیزدهم شهریور 1390

یادی ازقدیم وکتابهای خودمون......خوش به حال قدیمهاکه غصه نداشتیم...

در کنار خطوط سیم پیام                        خارج از ده ، دو کاج ، روییدند

سالیان دراز ، رهگذران                         آن دو را چون دو دوست ، می دیدند

روزی از روزهای پاییزی                           زیر رگبار و تازیانه ی باد


یکی از کاج ها به خود لرزید                   خم شد و روی دیگری افتاد


گفت ای آشنا ببخش مرا                      خوب در حال من تامّل کن


ریشه هایم ز خاک بیرون است               چند روزی مرا تحمل کن


کاج همسایه گفت با تندی                       مردم آزار ، از تو بیزارم


دور شو ، دست از سرم بردار                   من کجا طاقت تو را دارم؟


بینوا را سپس تکانی داد                        یار بی رحم و بی محبت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد                بر زمین نقش بست قامت او


مرکز ارتباط ، دید آن روز                         انتقال پیام ، ممکن نیست


گشت عازم ، گروه پی جویی                  تا ببیند که عیب کار از چیست


سیمبانان پس از مرمت سیم                   راه تکرار بر خطر بستند


یعنی آن کاج سنگ دل را نیز                    با تبر ، تکه تکه ، بشکستند..



ادامه مطلب
نوشته شده توسط reza در 22:38 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر